علي الجلابي الهجويري الغزنوي

56

كشف المحجوب ( فارسى )

خود بكفتند چون نوبت به من رسيد كفتم پارهء راست آن بود كه به فقر دوزند نه به زينت چون رقعه اكر به فقر دوزى اكر ناراست دوزى راست بود و سخن راست شنيدن آن بود كى به حال شنود نه به منيت و بجدّ اندر ان تصرّف كند نه بهزل و به زندكانى مر آن را فهم كند نه بعقل و پاى راست آن باشد كه بوجد بر زمين نهد نه بلهو و برسم بعضى اين سخن را بدان سيّد نقل كردند كفت اصاب علىّ خيّره اللّه پس مراد پوشيدن مرقّعه مر اين طايفه را به حقيقت مئونت دنيا باشد و صدق فقر به خداوند تعالى و اندر آثار صحيح واردست كى عيسى بن مريم عم مرقّعه‌اى داشت كى وى را به آسمان بردند و يكى از مشايخ كفت وى را بخواب ديدم با آن مرقّعهء صوف و از هر رقعهء نورى مىدرخشيد كفتم ايّها المسيح اين انوار چيست برين جامهء تو كفت انوار اضطرار منست كى هر * پارهء ازين به ضرورتى بر دوخته‌ام خداى عزّ و جلّ مر هر رنجى را كى بدل من رسانيده است مر آن را نورى كردانيده است و نيز پيرى را ديدم از اهل ملامت بماوراءالنهر كه هر چيزى كى آدمى را دران نصيبى بودى نخوردى و نپوشيدى * چيزهائى خوردى كى مردمان بينداختندى چون ترهء پوسيده و كدوى طلخ و كذر تباه شده و مثلهم و پوشش از خرقه‌هائى ساختى كه از راه برچيدى و نمازى * كردى و از ان مرقّعه ساختى و شنيدم كه بمرو الرود پيرى بود از متاخّران ارباب معانى قوى حال و نيكوسيرت و از بس رقعه‌هاى بىتكلّف كه بر سجّاده و كلاه وى بود كژدم اندر آن بچه كردى و شيخ من رض پنجاه و شش سال يك جامه داشت كى پارهاء بىتكلّف بران مىكذاشتى و اندر حكايات عراقيان يافتم كى دو درويش بودند